شير على خان لودى

211

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

معنى گرديد . كدام محيط كه به كام قطره نريختند و كدام آفتاب كه در آغوش شبنمى ندادند : تو چون ساقى شوى دريا تُنُك ظرفى نمىماند * به قدر بحر باشد وسعت آغوش ساحلها محو صفحهء اعتبار ، ناصر على ، به انفاس عيسوى مشرّف شد و به احياى مجدّد اقرار نمود . از تنگ‌ورزى الفاظ حوصله متلذّذ شد و از بغل‌گشايى معنى مشرف به قهقهه درآمد . الحق اين تمام قصور تا معترف به قدر استعداد خود در حساب است و به اندازهء ادراك خود كامياب ، سحرخيزان گريهء نيم‌شبى بيش از آن در جگر كاسته‌اند كه در سخن افزوده . اگر دورباش محبّت مانع نماند ، رشك است كه سر راه دل گرفته و اگر جلوهء وحدت از ميان برخيزد ، حسد است كه ناخن بر جگر افشرده ، دولت بىخون دل به كنار آمده دارند : آداب شكر بيشتر از [ پيشتر ] 133 به‌جا آرند ، و الّا ، نظم : كمينگاه سخن عاجز كند معنى شكاران را * خس اين بيشه پهلو مىدرد آتش‌سواران را به حسن معنى ، جمعى از عرفا مشرّف گرديده‌اند ، امّا به خوبى سخن نه عارف رسيده نه شاعر . هشت هزار سال دنيا عددى چند داشته و بقيه هم معلوم . فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ خطاب است به جمعى كه دم از فصاحت و بلاغت مىزدند ، و الّا حقايق آگاهان و معارف دستگاهان را جذبهء قلب محمّدى ( ص ) كافى بود ، الحمد للّه كه آن خداوند تحقيق اين قسم گفتگوها به نحوى فرموده‌اند كه از دقّت ما آن طرف واقع شده بود ، كاش راهى مىداشتم كه در خور فهم از آن نصيبه‌اى متصوّر بود ، بلكه بتمامه ، چه هرچند آب كم باشد ، همهء آفتاب بر آن مىتابد نه پاره‌اى ، باقى ظهور آن به قدر فطرت شخص خواهد بود ، كلّ شىء فى كلّ شىء عبارت از اين است ، نظم : نمىگرديد كوته رشتهء معنى رها كردم * حكايت بود بىپايان به خاموشى ادا كردم زياده از اين ، خلق گرامى عذرخواه درازنفسىها باد ، و السّلام » . فى الجواب : « دير مىآرد به مشتاقان نسيم پيرهن * قاصدى چابك‌تر از باد صبا مىخواستم سرمشق سخن‌سازى و معنىطرازى ، يعنى نامهء نامى گرامى آن محو تماشاى حسن معنى و مستغرق مشاهدهء معنى حسن ، شيفتهء خوبى سخن و آشفتهء سخن خوبى ، رميدهء از عشق سخن و آرميده از سخن عشق كه در جواب مكتوب اين خوشه‌چين خرمن سخن ترقيم يافته بود ، رسيد . از جلوهء آن نگار معنى كه به لباس عبارت رنگين ملبوس بود از خود رفت ، و از تماشاى آن حسن بىساخته كه به زيور عالم‌آرايى پيراسته بود ، بىهوش گشت . سواد خال رخسارش افيون شراب بود و بياض گردنش چون شراب در مهتاب . بعد از ديرى به حال آمد و به تأمّل